صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
260
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
اموالش تلف گشته ، به عهدهء من است . سپس گفت : نزد پسر « حنظليه « 1 » » ( ابو جهل ) برو . من به جز او از كسى نمىترسم كه كارشكنى كند . ( 1 ) عتبه ، خطبهاى ايراد كرد و گفت : اى قريش اگر با محمد و يارانش برخورد كنيد ؛ كارى از دستتان ساخته نيست و اگر جنگ رخ دهد و بر محمد و يارانش دست يابيد برخى از عموزادهها ، خالهزادهها و خويشاوندان نزديك خود را نابود كردهايد . پس بهتر است بازگرديد و كار محمد را به ساير عرب واگذاريد . حال اگر آنان بر او پيروز گشتند ؛ همان ، خواستهء شماست و اگر غير اين صورت پيش آيد از او بدى به شما نخواهد رسيد . حكيم ، نزد ابو جهل رفت . ديد كه سرگرم ساختن زره جنگى است . گفت : ابو الحكم ! عتبه مرا نزد تو فرستاده و چنين و چنان مىگويد ، ابو جهل گفت : از وقتى كه عتبه ، محمد و يارانش را ديده ، ترسيده است . نه ، هرگز بدون جنگ به مكه بر نخواهيم گشت ، تا خدا ميان ما و محمد حكم براند و آن چه عتبه گفته ؛ بيهوده است . او مىپندارد محمد و يارانش پيروز مىشوند و از جان ابو حذيفهء پسرش كه مسلمان شده و در ميان آنان است ، بيم دارد . ( 2 ) به عتبه خبر رسيد كه ابو جهل گفته : « عتبه مىترسد » او در جواب گفت : معلوم خواهد شد ، چه كسى ترسو است . من يا او ؟ ابو جهل از بيم بروز اختلاف كسى را نزد عامر پسر حضرمى ، برادر عمرو - كه در سريهء عبد اللّه جحش كشته شده بود - فرستاد و گفت : دوست و همپيمانت ، عتبه مىخواهد ؛ مردم را به مكه بازگرداند [ و نگذارد با مسلمانان بجنگند ] . اكنون كه تو قاتل برادرت را با چشم مىبينى ، برخيز و از ارزش و احترام و كشته شدن او ياد كن . عامر بلند شد و فرياد كشيد و از برادر مقتولش سخن به ميان آورد و مردم را براى جنگ و پيكار تحريك نمود و كار را خراب جلوه داد و بر فساد و تباهى تكيه كرد و راى نيكويى كه عتبه پيشنهاد داده بود ؛ بر باد داد و راه گريز از جنگ را بست و اين گونه جهل و نادانى بر حكمت و مصلحت پيروز گشت و سخن عتبه بىفايده ماند .
--> ( 1 ) - اسم مادر ابو جهل است .